پادشاه همه تنهایها free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
کاش هرگز به پايان نمي انديشيدم
چرا که مي دانستم بي تو
در انتهاي راه خبري نخواهد بود
من فقط از پايان تو مي ترسيدم
پايان تو سر آغاز مرگ تدريجي من بود
و بستن دفتر شعرم براي هميشه
حال از تو مي خواهم
آغاز کني ابتدا را
چون همان لحظه اي که تو را در زير باران ديدم
به پايان راه اندیشیدم
حال مي خواهم آغاز کني .همان عشق را آغاز کني 
همان پرواز را آغاز کني
از لحظه شروع لحظه يسلام و درود
از لحظه ي تلاقي دو نگاه در زير باران شروع کني
و چون من به پايان راه نينديشي
که انديشيدن به پايان راه
شور پرواز بي پروا را در ما خواهد کشت .
پایان تو سر اغاز مرگ تدریجی من است
پس بمان تا من نمیرم تامنو دار نزنن بی تو
کوچولو که بودیم همه می گفتن!!!!
(( حرف راست و باید از دهن بچه شنید ))
چقدر بد است که بزرگ می شویم یعنی قدمان شناسنامه هایمان
کلاس درسی مان اندازه لباس هایمان اما خودمان کاش همان
اندازه صادق می ماندیم که نماندیم. هر چه سایز ها بزرگ
شدند ما به قول زبان عامیانه اب رفتیم یعنی فرو رفتیم در ابی
گل الود و نه چندان زلال اما حالا انگار بچه ها هم دیگر قرار
است راستش را نگویند.
بچگی من وشما خاطرتون هست؟
چند
تا
رمضون اومد و رفت؟ چند تا سال تحویل شد؟ چند بار عهد بستیم که که دیگه از
امروز
خطایی نکنیم؟ خودمون رو پیدا کنیم .... به خدامون نزدیکتر بشیم... اما هر
بار عهدمون رو
شکستیم... اون روز رفتم به آرامگاه ابدیم. پیشنهاد می کنم هر چند وقت یک
باراین کار
رو بکنید. وقتی می دیدم همه اسم و فامیل ، همه جور آدم، خوب و بد،
فقیروغنی،
مسلمون و کافر، عادل و ظالم ... همه و همه تو یه وجب جا خوابیدند...هیچی
ازشون نمونده
جز یاد خوب و بدشون خیلی حالم عوض شد... هر از چندگاهی این کار رو می
کنم.کاش هممون این کار رو بکنیم. معلوم نیست رمضون سال آینده باشم یا نه.
بهار سال آینده رو ببینم یا نه. اما
مهم اینه که اگه همین الان هم وقتم تموم شه از زندگی خودم پشیمون نباشم...
خدایا کمک
کن هیچ وقت از یاد مرگ غافل نشیم...
هیچ وقت
هم نا امید نشیم...
تجربه معلم
سخت گیریه، هیچ وقت دو بار! چوبشو نخوریم...






ای عاشقا به چه دل بسته ایند به چه چیز این ادما دل بسته ایند مگه اونا هم بنده های خدانیستند ای خدا معشوق های ما را چگونه آفریدی چگونه ما را آفریدی که عاشق
بنده هایت شویم
ای عاشقان جهان می خوام یه قصه ای براتون تعریف کنم
درراه عشق قدم میزدم که یه چیز خیلی خیلی خیلی زیبا اومد جلو و سلام کرد من بهش گفتم تو کی هستی تو چی هستی که به من گفت
من زیبایی هستم زیبایی ا ی که خیلی از ادمهای این دنیا عاشقم میشند من که
اصلا نمیتوانستم حرفی بزنم چون فقط به زیبایی نگاه می کردم با خودم گفتم
که واقعا مردم این دنیا باید عاشق همچین چیزی شوند چند ماه گذشت که یه
دفعه احساس کردم دیگه عاشق زیبایی نیستم چون دیگه برام عادی شده بود که تصمیم گرفتم زیبایی را رها کنم وبه راه غشق ادامه بدم .
توی
راه چیزی دیدم اون اومد جلو و به من سلام کرد من هم جوابشو دادم و گفتم تو
کی هستی ؟ اون هم صادقانه به من گفت که من صداقتم خیلی از شما ها عاشق صداقت ادما میشوید من دست صداقتو در دستم گرفتم و بوسه ای از عشق نثارش کردم بعد از چند ماه صداقت کم کم بی رنگ شد و به من گفت به همه ی عاشقای دنیا بگو که هرگز صداقتشون را رها نکنند و تا آخر عشقشون دست صداقت را رها نکنند من باز نارحت با صداقت خداحافظی کردم ودوباره پا در راه عشق گذاشتم .
در راه وفا رادیدم که در کنار معرفت ایستاده بود کمی که جلو رفتم دیدم که هر دو آنها دارند با تنهایی و جدایی جنگ
می کنند کمی که انجا ایستاده بودم جنگشان تمام شد ولی با پیروزی خوشحالی و
معرفت و وفا و با پیروزی این دوانگار من هم پیروز شدم رفتم جلو و با معرفت و وفا دست دادم آنها به من گفتند که هرگز نگذار ما دروجودت از بین برویم چون ما هستیم که ریشه ی عشق را محکم میکنیم این حرف را زدند و هر دو وارد وجود من شدند .من هم دیگر نگذاشتم تنهایی در وجودم غلبه کند .
حال سالها است که وفا ومعرفت با هم در وجودم ریشه ی عشق را محکم کرده اند و حال عشق به درختی پر بار با زیباترین میوه ها تبدیل شده میوه هایی چون : مهربانی . محبت . و...................
ولی هنوز به دعا یتان نیاز دارم![]()